هزار باده ناخورده در رگ تاک است
باران رگبارانه می بارد و به سخاوت ؛ خاک زمین ذهن اما خشک خشک

مرگ / مرگ اندیشی / مرگ آگاهی
فروتن که می کند . اما انگار سر می دهد تو را توی عمیق ترین لایه های خود و درد
عین مگس وامانده ای ، گیر افتاده لای تارهای عنکبوت . مرگ اندیشی را اینجا بسان دست و پا زدنی عبث تجربه می کنی . که هی درد تلنبار می کند روی درد . و هی در خود فروشدن بیشتر

مشاهده / نظاره
سکوت چیره است . صدای کوبیدن دارکوبی بر تنه ی درخت .
که نه در خود کمالی خداگونه دارد ؛ نه اوج اشتیاق عشق انسانی . جسمی می کوبد بر جسم دیگر.
اینجا اما از چکاچک شمشیرها و سپرهای تن به تن / تن با تن در لذت / درد ِ نبرد / همآغوشی خبری نیست
هرچه هست نگاه که می کنی می بینی ، همین صدا ، قرن ها ** دورت کرده است از مرگ .
مرگ؟!!! مرگ اینجا شاید سنگ لحد است . پوشاننده ی مرده ریگ غرق شدگی در خود ِ خود

دارکوب و درخت / مرگ و اول شخص مفرد – من .
و این صدایی ست که تو را رهانده است از این هر دو .
اصالت با صدا بعید است باشد . دیالوگ پر پروانه با هوای ساکن ، بی صداست . اما گوش که می سپاری ؛ آری سپردن ، باز هم سپردن ! باز می بینی قرن ها از مرگ دور شده ای .

پروانه
هیچ پروانه ای پیرو ریاضیات نیست . هیچ پروانه ای هیچگاه پروای کوتاه ترین مسیر بودن خط راست را نداشته است . همیشه انگار سراسیمه دور خودش / چیزی می چرخد .
در حرکات کاتوره ای اش ، آیا شوقی را می رقصد ؟ یا بی هدفی ، سرگشتگی یا تصادف را فریاد می زند ؟

طبیعت
طبیعت آن چیزی ست / آن لحظه ای ست که تو دست بالا می بری و به هر غریبه ای که از کنارت می گذرد سلام می دهی . و او بی آنکه ذره ای تعجب کند یا نطفه ی تصوری مشکوک در ذهنش نقش ببند ؛ دست تکان می دهد و با لبخندی پاسخ می دهد سلام تو را

تناسخ / کارما / درد / رهیدن
هر بار فرو شدن در مفهوم وامانده در گِل ِ مرگ ، چونان تولدی دوباره است .
تو را دوباره میان لخته های لزج درد ، گریه ، و گاهی شوقی کودکانه و سرشار از ساده لوحی می زاید .
و ما گرفتاران شک و یقین دکارتی ، عشق اسپیوزایی ، و ایمان کیرکه گاردی در این شب منفور

**
قید " قرن ها " اینجا به مضحک ترین شکل ممکن استفاده شده است . شاید از همین روست که شاعران و نویسندگان بزرگ ، بزرگترین دروغ گویانند .
برای مشاهده / ادراکی که هیچ جامه ی واژه ای ، برازنده ی تن شان نیست ؛ می گردند و می گردند و صفات و قیدهایی بر می گزینند که جعلی ، اغراق آمیز ، و مضحک بودنشان ، کمتر توی ذوق بزند

***
عبارات تصور مشکوک و شب منفور از فروغ اند

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/٢۱ - paradox

قلی خان

قلی خان دزد بود؛ خان نبود.
لابد تو هم اسمش رو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود با خودش گفت ببینم تنهایی می تونم هزار تا قافله رو لخت کنم؟
با همین یه حرف، پا جونش وایستاد و هزار تا قافله رو لخت کرد.
آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و به خودش گفت: هزار تات، تموم شد. حالاببینم عرضه ش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟
نشد... نشد... نتونست و مشغو ل الذمه ی خودش شد. تقاص از این بدتر؟

روزی روزگاری - امرالله احمدجو


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/۱۱ - paradox

 

خوان یکم:

 

راوی : دو زن نشسته اند روبروی هم .

فاصله ی میان آنها را میزی پر کرده است. میز، یک گل حسن یوسف، یک جعبه شیرینی و ظرفی مملو از سیب سرخ و هلو را میزبانی می کند . زن صاحبخانه کودکی در آغوش دارد. شوهرش به او  جز در رختخواب نظر نمی کند. این زن از چیزی خسته است. نگاه های عصبی گاه و بیگاهش به کودک ، نه نگاه مادری به فرزندش، که نگاه انسانی است به تنها دلیل بودنش. اینک او به آغوش میهمانش پناه برده است.

زن دیگر مدام دستش را می برد لای موهایش . چند رشته ای را به تصادف انتخاب می کند و تاب می دهد لای انگشتانش. این زن نا آرام است. سرشار از شوق زندگی. چیزی هست که او ایمان دارد به بودنش.اما نمی داند چیست. هرچیز که نظرش را جلب خود کند؛ زیرورو می کند . تا این لحظه از نیافتن خسته نشده است. بیایید همه با هم دست به دعا بر داریم تا هیچ وقت خسته نشود. آمده است به خانه ی همسایه ی جدید. آمده است زیر و ته زندگی اش را جستجو کند ، در بیاورد. آمده است پی  چیز جالبی که بتوان آنرا مانند فتح یا کشفی نو با آب و تاب برای دیگران تعریف کرد . من برای آن دسته از بینندگان که در مورد علت این کار زن میهمان ،هم اکنون از خود پرسیدند: "چرا؟" متاسفم! بسیار متاسف! عزیزان من به هوش باشید! هر "چرا"یی که پرسیده می شود؛ پرسنده را تا سطحی که عمل انجام شده در آن قرار دارد؛ فرو می کاهد یا تعالی می دهد. این "چرا" هنگامی که پرسیده شود؛ دقیقا مانند آن است که شما خود ، دست به آن عمل زده اید. عزیزان من ! همیشه مراقب "چرا"هایتان باشید. هر "چرا" ، هر "چرا"ی اصیل می تواند بس خطرناک باشد. من همواره بر شما انسان های فانی، از علامت سوال ترسیده ام. با هر "چرا"یی که پرسیده می شود؛ روح یا اوج می گیرد یا فرو می غلطد.  این زن آمده است که کرمی و نا آرامی ای را فرو بخواباند. کارش هیچ تفاوتی با آنکه می آفریند،آنکه کشف می کند، آنکه کتاب، زندگی اوست، آنکه شیفته ی ریاضیات است؛ ندارد. این شما نیستید که کرمها را به جان خود می اندازید؛ این کرم ها هستند که به جان شما می افتند! قسمت هر انسان میرنده، کرمی ست مختص خود او.

از میان شما بینندگان آنانی که با تحقیر به این زن نگریستند؛ وضع بهتری دارند زیرا دست کم در ذهن خویش مرتکب آنچه ناپسندش می دارند؛ نشدند. اما برترین گروه، همانا آنانی هستند که این عمل زن، هیچ حرکتی را در ذهنشان موجب نشد. انگار نه انگار که چیزی رخ داده. آنها نه چیزی دیدند و نه شنیدند. آنها هیچ احساس نکردند.

در همین جا می خواهم به آن دسته از بینندگانی پیام شوق و افتخار به همسخنی ام را برسانم؛ که از ذهنشان گذشت اگر پرسیدن این "چرا" خود جز کرمی نباشد چه؟ من با احترام در برابر شما تعظیم می کنم و می گویم: باشد برای بعد! باشد برای بعد

 

 

زن میهمان : وآآآی باران جون اینو گفتی من یاد روز عروسیم افتادم. خودت میدونی دیگه چه استرسی داره آدم. توی اتاق بجز مامانم اینا، سه نفر داشتن منو آماده می کردن. خانومه ای که داشت روی موهام کار می کرد؛ خیلی نا آروم بود. من اینو همون موقع که اومد فهمیدم. آخرسری واسه این که از استرس خودم که شلوغ پلوغی اطرف هم روش سوار شده بود؛خلاص شم، ازش پرسیدم خانوم من احساس می کنم شما یه چیزیتون هست. یه اتفاقی افتاده واسه تون. درست فهمیده بودم . بیچاره توی دلش آشوب بود. اما نمی دونم چرا زبونش نمی چرخید به حرف زدن. بعدا متوجه شدم می ترسیده نکنه ماها مسخره ش کنیم. اینو که ازش پرسیدم ،اولش که بغض کرده بود نمی تونست حرف بزنه. اشک که ریخت؛ دلش که سبک شد؛ گفت که: "خانوم من میگرن دارم. دیشب سر درد خیلی شدیدی داشتم. .واسه همین زنگ زدم به یکی از همکارام که کاراری امروز منو به جام انجام بده. بعدشم رفتم توی تخت خواب. بعد کلی جون کندن خوابم برد. توی خواب دیدم دراز کشیدم روی تخت بیمارستان و هفت تا خانوم نورانی بالای سرم وایسادن. شدت نور اونقده زیاد بود که نمی تونستم قیافه هاشونو ببینم. یکیشون با یه لحن مهربونی گفت آخه چرا نمی خوای فردا کار این دختر ما رو انجام بدی. من گفتم آخه خانوم خودتون که دارین می بینین؛ من مریضم، نمیتونم. تازه شم کارشون که زمین نمی مونه به یکی از دوستام گفتم، اون فردا جای من انجام میده واسه شون. دوباره اون گفت آخه حیف نیست وقتی یه مسلمون هست؛ کار این بچه مسلمونو یه زن یهودی انجام بده؟ اینو که گفت ؛ دستشو آورد جلو و گذاشت روی چشمام. من همون لحظه از خواب پریدم. ساعت دور و بر پنج صب بود. من هیچ دردی نداشتم دیگه...". وای باران  جون اینارو که گفت توی اتاق قیامت شد. همه گریه افتاده بودن . من که دیگه داشتم از حال می رفتم.همینطور اشک بود که از چشمام سرازیر میشد. یکی می گفت گریه نکن دختر شگون نداره. اون یکی می گفت نکن الان آرایشت خراب میشه.... خلاصه اینقد تو بغل مامانم گریه کردم که نگو...

 

راوی : میزبان و میهمان هر دو دارند به پهنای صورت، اشک شوق می ریزند .

 

 

خوان دوم:

 

راوی: دو زن نشسته اند روبروی هم.

فاصله ی میان آنها را سفره ای در بر گرفته است. محتویات سفره عبارتند از دو عدد چیپس سرکه نمکی. نکتار آلبالو. دو کاسه ماست. بشقابی پر از گوجه،خیار، و توت فرنگی. دو لیوان. یک گلدان پر از خاک که هیچ گلی در آن نیست. و یک بطری که حالا دیگر مایع درونش به نیمه رسیده است.

گرما دویده است زیر پوست صورت زن میزبان. پشت هم لبخندهای نرم است که تحویل میهمان می دهد. چیدن اینچنین این سفره، یادگاریست از عشق اول زن. که هر سفره ای را چنین می خواست . زنها چه زود به رنگ مردشان در می آیند! مدتی ست که آخرین معشوقه اش او را رها کرده. این زن به تعداد نگشتان دست با مردان مختلف رابطه داشته است. اما تنها همان یکبار اول عاشق شده است. عاشق مردی که او را برای تنش می خواست. و آنگاه که دانست ممکن است این زن را برای چیزهای دیگری که دارد؛نیز بخواهد؛ رهایش کرد. مرد از وابستگی بیزار بوده است. تمامی رابطه های بعدی این زن عاقلانه بوده اند و همواره از بی گدار به آب زدن پرهیز کرده. اما خب، خودش خوب می داند که همیشه چیزی هست که از نظرش نادیده بماند. این زن باهوش است. این زن همواره پس از استفاده ی اولیه از عقل، آنرا رها میکند. این زن می بیند،حس می کند.عمیقا با روحش ژرفای هرچیزی را لمس می کند.  و این تنها راه برای زنانی ست که می خواهند برتر از مردان باشند.

زن دیگر مدام قهقهه میزند. و رخساره اش گلگون تر از همیشه است . این زن پی شادی ست، پی عیش مدام  است. این زن همه را شاد می خواهد.همه را رها می خواهد. این زن توان این را دارد تا خودش را تمام قد رها کند در آغوش احساسات جور واجور دیگران؛ پس همیشه مهربان است. این زن حتی بر شوهرش دل می سوزاند. به هوش باشید ای بدن های روزی به خاک رونده! آنکه بیش از همه در پی شادی می رود؛ بیش از همه درد خواهد کشید. آنکه بیش از همه تمنای رهایی دارد؛ بیش از همه اسارت را به تجربه خواهد نشست. این زن فردا به سختی از شوهرش کتک خواهد خورد. این زن باز هم از ته دل خواهد خندید. باز هم با تمام وجود خواهد گریست....

 

زن میهمان: خیلی پستی بهار!

زن میزبان: حالا بذار اینو واسه ت بگم. یه روز رفته بودم موهای یه عروس رو آماده کنم؛ دیدم طفلی خیلی استرس داره. با خودم گفتم این بچه تا آخر شب از دست میره، چه برسه به قصه های بعد از آخر شب. آخرسر خودش سر حرف رو باز کرد ؛ منم نه گذاشتم نه ورداشتم؛ بهش گفتم دیشب یه زن قدیس اومده به خوابم و گفته هوای این دختره رو داشته باش. واسه ش یه قصه سر هم کردم که قرار بوده یکی دیگه رو جای خودم بفرستم. بعدش این زنه توی خواب اومده این حرفا رو بهم زده. نمیدونی چیطو ریخته بودن به هم. زار زار گریه می کردن همه شون. منم تو دلم ریسه می رفتم. اگه بدونی چقد تحویلم گرفتن! اگه بدونی!

زن میهمان در حالی بلند بلند می خندد: خیلی پستی بهار! خیلی پستی!

-         : چرند نگو! کدوم پستی؟ بده! کاری کردم که تا یه عمر هروقت یاد اون روز می افتن؛ قند توی دلشون آب شه. چیکار کردم من مگه؟ یه چیز توی مایه های همون کاری که شبای عزاداری بلند گوهای مسجدها و حسینیه ها میکنن. صداشون تا آخر بلند میکنن که کل محله از داخل خونه هاشونم ثواب ببرن. مثه این همه مداح که تمام جون خودشون رو میکنن تا ملت چند قطره اشک بریزن و دلی سبک کنن. تازه اونا واسه این کار پول میگیرن؛ من صلواتی این کار رو واسه شون میکنم.

-         : فرق میکنه بهار! تو داری بهشون دروغ میگی!

-         : راست و دروغ چیه؟!! از کجا میدونی هیچ زن قدیسه ای، هیچ مرد قدیسی، شایدم هیچ چیز مقدسی، به این دختر، نظر لطف نداره؟! نه من، نه اون مدیحه سرا، هیچکدوم دروغ نمیگیم؛ فقط داریم از یه امر نادیدنی،یه رویداد غیرقطعی حرف می زنیم.

 

زن میزبان، لیوان را تا محاذات  پیشانی بالا می آورد:"به سلامتی عدم!". سر پیک را خالی می کند توی گلدان  و باقی را یکجا سر می کشد. این زن عمیقا باور دارد که این خاک ، خاک تن یک مرد هفت هزارساله است. خاک نیای بزرگش. و با این کار هربار به همه ی رفتگانش ادای احترام می کند.

 

راوی : میزبان و میهمان هر دو نیششان تا بنا گوش باز است و دارند قاه قاه  می خندند

 

خوان سوم:

 

راوی: خدا پاهایش را دراز کرده و  تکیه داده به مخده اش. هفت فرشته ی خنیاگر با بالهایشان به رامش او مشغولند. خدا از پنجره نگاهی می اندازد به خیل مردگان بیرون از بارگاه. دستش را به پیشانی می گذارد و بلند میگوید: پووووووف . و پکی عمیق میزند به قلیانش. بارگاه الهی بر فراز کوهی سترگ به نام برزخ بنا شده است. در اینجا زمان و مکان وجود ندارد، اما خب برای شما انسان هایی که همچنان نفس می کشید؛ چه راهی غیر از این به تصویر کشیدن گنگ و مبهم محصور در زمان و مکان  وجود می تواند داشت؟! برای این که یک ماهی بتواند؛ کویر را عمیقا درک کند؛ جز مرگ راهی نیست! پس افسوس مخورید ای فرزندان آدم، که آنچه در پس  این تمثیل ها وجود دارد؛ روزی  بر شما آشکاره خواهد گشت.

تمامی مردگان بر دامنه ی این کوه جای دارند. همه از یکدیگر در حال گریزند. بویی مشمئز کننده از هر کدامشان ساطع می شود. چیزی شبیه همین دنیایی که شما در آنید! برخی از شما حتی از بوی مدفوع خودتان لذت می برید. ندیده ام اما انسانی که  بوی مدفوع دیگران را چونان سرخوشانه ببوید، که  گلی را.

مردگان تمامی روز را صرف بالا رفتن از این کوه می کنند؛ اما هیچگاه راهی به بارگاه الهی نمی یابند.فرو می غلطند تا ته دره . و باز از نو آغاز می کنند. برخی می خواهند به بارگاه برسند و از خدا پوزش بخواهند، بخواهند که بر  ایشان  ببخشاید. برخی می خواهند چشم در چشم خدا بیفکنند و هرچه دشنام است نثارش کنند. برخی می خواهند یک بار هم که شده ببینند که در بارگاه الهی چه می گذرد. برخی از این دشواری صعود، خسته شده اند و دیگر تلاشی نمی کنند. عده ی معدودی نیز هرگز دست نیازیده اند به این بالاروی.آنها همواره بر خرسنگی روی دامنه نشسته اند و به سایرین ریشخند می زنند.

خدا انسان را برای دل خودش ساخت. و همیشه فکر می کرد ؛ انسان باید به خود ببالد از اینکه خدا او را برای دل خودش خلق کرده است. اما  ظاهرا انسان اینگونه نمی اندیشید. خدا پیام بران بسیاری فرستاد تا بشر را آگاه سازند. اما انسان نادان تر یا شاید هم خودبین تر از این حرف ها بود.  خدا مدت هاست از بشر دست شسته است. تنها چیزی که از دنیای شما سفارش می دهد، فیلم های کمدی ست . غیر از این فیلم ها، تنها واسط میان خدا و زمین، شیطان است. خدا از شما دست شسته است عزیزان من! شما حتی خدای خویش را نا امید کرده اید.

در سرسرا گشوده می شود و شیطان وارد می شود. مانند همیشه لبخندی پیروزمندانه به چهره دارد.تعظیم می کند. دهنی پیپ اش را می چرخاند سمت باری تعالی و می گوید:

-         : نگفتم تصدقت! نگفتم! اینچنین دروغ ها، زیباترین حقیقت ها هستند. کدام سخن راست می تواند اینچنین همگان را شادی ببخشد؟! و ماجرا را تعریف می کند

فاصله ی میان خدا و شیطان را هیچ  پر کرده است. تو گویی دو سطح صیقلی در آغوش هم آرمیده باشند. ای بینندگان پر حوصله ی من! شنیده ام از میان اجنه کسی برای یکی از شما پیغام آورده است که خدا و شیطان بر سر انسان شطرنج می کنند. این گفته بسیار از  حقیقت  دور است؛ خدا و شیطان از همین حالا دارند بر اجساد تک تک شما تانگو می رقصند....

 

خوان پنجم

 

راوی: خدا بشر را چون شکوفه ی درخت سنجد می خواست و شیطان او را همچون باد می خواهد.

شکوفه ی سنجد تا هنگامی که بر شاخه ی درخت است؛ مسحور کننده ترین رایحه ها را دارد. اما به محض اینکه از درخت جدا شود، ارتباطش با درخت مادر بگسلد؛ به یکباره تمامی بوی خوشش را از دست می نهد.

باد اما بوی خوش گلها را با خود می برد. باد هرگز به بوییدن گلی باز نمی ایستد. بادی که ایستاد؛ دیگر باد نیست؛ هوای ساکن است.

خدا به شما فرزندان آدم احساس را هدیه کرد، و شیطان عقل را پیشکشتان نمود. حکمت مرا یارای آن نیست تا به شما بگویم کدام زهر است و کدام پاد زهر. من تنها این را میدانم که مدت ها ست که خدا و شیطان چیزی جز نظاره گران این خوان ها که شما می پیمایید نیستند. بشر تنها بازیگر صحنه ی هستی ست. عزیزان من بازی خویش را برقصید و برقصید و برقصید! شادمان برقصید!

 

خوان هفتم

 

راوی: ای انسان های فانی! ذهن شما به مغازه می ماند. ذهن شما پر است از کالاهای جورواجور. اما مراقب باشد ای فرزندان آدم! ای رهاشدگان بر کرانه های مواج جنون! بدانید و آگاه باشید که آنچه یک مغازه در برابر خریداران می نهد؛ پیش از همه و بیش از همه، پیشخوان مغازه است. مراقب پیشخوان مغازه های ذهن خویش باشید! فراموش نکنید هر چند وقت یکبار آنرا بیارایید، بپیرایید. و بدانید از ذهن شما، آنچه در برابر دیدگان خود شما قرار دارد؛ همان پیشخوان است و بس. باقی کالاها را نگذارید در پستو خاک بخورند. پیش خوان مغازه هایتان بسی کم وسعت است؛ شما را! شما را! نصیحت این راوی رویداد های هستی را پشت گوش نیندازید! فراموش نکنید یاد کردن از کالاهای گرد گرفته ی پستوهاتان را.

 

   

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/۳/۱٠ - paradox

انسان بی صاحاب

انسان بی صاحاب ، عین سگ بی صاحاب است

سگ بی صاحاب پارس نمی کند ، پاچه نمی گیرد. نه آزاری دارد نه در جایی ریشه ای . نه به گله ایمان دارد نه به چوپان

آزاد است پس می ترسد. و چشمانش همآره آشفته ی هراسی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/٢۱ - paradox

I was never told about the sorrow

 

I can think of younger days when living for my life
Was everything a man could want to do
I could never see tomorrow, but I was never told about the sorrow

And how can you mend a broken heart?
How can you stop the rain from falling down?
How can you stop the old sun from shining?
What makes the world go round?
How can you mend  this broken man?
How can a loser ever win?
Please help me mend my broken heart and let me live again

I can still feel the breeze that rustles through the trees
And misty memories of days gone by
We could never see tomorrow, no one have told us about the sorrow

And how can you mend a broken heart?
How can you stop the rain from falling down?
How can you stop the sun from shining?
What makes the world go round?
How can you mend this broken man?
How can a loser ever win?
Please help me mend my broken heart and let me live again

 

download

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/۱۱ - paradox

این مکالمه واقعی است


گفتگوی آمریکایی ها و اسپانیایی ها روی فرکانس اضطراری کشتیرانی

 گفتگویی که واقعاً روی فرکانس اضطراری کشتیرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل Finisterra Galicia میان اسپانیایی‌ها و آمریکایی‌ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ضبط شده‌است.

اسپانیایی‌ها (با سر و صدای متن): A-853  با شما صحبت می‌کند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب کنید. شما دارید مستقیماً به طرف ما می‌آیید. فاصله ۲۵ گره دریایی.

آمریکایی‌ها (با سر و صدای متن): ما به شما پیشنهاد می‌کنیم ۱۵ درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نکنید.

اسپانیایی‌ها: منفی. تکرار می‌کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نکنید.

آمریکایی‌ها (یک صدای دیگر): کاپیتان یک کشتی ایالات متحده آمریکا با شما صحبت می‌کند. به شما اخطار می‌کنیم ۱۵ درجه بشمال بچرخید تا تصادف نشود.

اسپانیایی‌ها: این پیشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پیشنهاد می‌کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا با ما تصادف نکنید.

آمریکایی‌ها (با صدای عصبانی): کاپیتان ریچارد جیمس هاوارد، فرمانده ناو هواپیمابر یو اس اس لینکلن با شما صحبت می‌کند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زیردریایی و تعداد زیادی کشتی‌های پشتیبانی ما را اسکورت می‌کنند. به شما پیشنهاد نمی‌کنم، به شما دستور می‌دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنید. در غیر اینصورت مجبور هستیم اقدامات لازم برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ کنیم. لطفاً بلافاصله اطاعت کنید و از سر راه ما کنار روید !!!

اسپانیایی‌ها: خوآن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می‌کند. ما دو نفر هستیم و یک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و یک قناری که فعلاً خوابیده ما را اسکورت می‌کنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیویی زنجیره دیال ده لاکورونیا و کانال ۱۰۶ اضطراری دریایی است. ما به هیچ طرفی نمی‌رویم زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گالیسیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم که این چراغ دریایی در کدام سلسله مراتب از چراغ‌های دریایی اسپانیا قرار دارد. شما می‌توانید هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنید و هر غلطی که می‌خواهید بکنید تا امنیت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره‌ها متلاشی می‌شود تضمین کنید. بنابراین بازهم اصرار می‌کنیم و به شما پیشنهاد می‌کنیم عاقلانه‌ترین کار را بکنید و راه خودتان را ۱۵ درجه جنوبی تغییردهید تا از تصادف اجتناب کنید.

آمریکایی‌ها: آهان . باشه. گرفتیم. ممنون

منبع: http://www.sat2me.org

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٢/٤ - paradox

ستیز

ستیز من تنها با تاریکی ست.

من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی کشم

چراغ بر می افروزم.


"زرتشت"

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٢/۳ - paradox

Erorr in Your Internet Explorer !!!